غرب زدگی

غرب زدگی

من صبح روزی به دنیا آمدم که خورشید نور نداشت. بیلم را برداشتم و به معدن رفتم و شانزده تُن ذغال نمره‌ی ۹ بار زدم. رئیس ریزه‌ام گفت: ها ماشالاه! خوشم آمد تو شانزده تُن بار می‌زنی و آنچه به جایش داری اینکه یک روز پیرتری و تا خِرخِره در قرض فرو‌رفته‌تر آهای پطرس مقدّس! دور روح ما خیط بکش که روحمان را به انبار کمپانی سپرده‌ایم. وقتی می‌بینید دارم می‌آیم بهتر است کنار بروید خیلی‌ها این کار را نکردند و مردند. من یک مشتم آهن است، آن یکیش فولاد اگر مشت راست بهتان نگیرد، مشت چپم می‌گیرد.

More Books from جلال آل احمد